تبليغاتX
گورکن دیوانه - یه داستان صد کلمه ای

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

- یک دو سه چار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده چهارده روز گذشته.

- پنجره رو باز کن نوید گ.ا.ئ.ی.د.ی مارو با شمردن این تقویم زپرتی.

-خب چه گهی بخورم؟ بشینم با تو کل کل کنم؟ بابا خسته شدم به مولا.

- خب کاریش نمیشه کرد. من که گفتم هفت تیرا رو ننداز دور لازممون میشه تو حبس.

- لازم چی چی مون میشه؟

- هیچی بزنیم دوئل کنیم خ.ا.ر همدیگه رو ب.گ.ا.ئ.ی.م.

- آئینه هست! بشکونیم؟

- خوبه. جان تو حوصله حبس ابد و اینکه تو روزا رو تا آخرین روز عمرمون بخوای بشمری رو ندارم. یالله.

لحظاتی بعد دو تن آش و لاش کف سلول افتاده بودند.

پ.ن۱: این پست مال قضیه این بازیست.

پ.ن۲: من واقعا پنج نفر رو ندارم که معرفی کنم فعلا بینام میتونه بازم پنج نفر رو به جای من با مسئولیت خودش دعوت کنه.

پ.ن۳: چه خر تو خریه این روزا.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;