![]() |
سترون
به پائیز و امیر مهدوی
که دیریست دلتنگشانم
ابرها را من آنگاه دوست می دارم
که آبستن اشک
بغضشان را فرو می بلعند
از همیشه تاریک ترند
از همیشه غمگین تر
این ابرها
...!
Terrible
the Tiger Lilies
On Mondays murder children, little girls and boys
I put my hands around their throats till they don't make a noise
Tuesdays torture animals, pluck off small birds wings
Watch them as they bleed to death, then they don't sing
Wednesdays I defecate on the priest's front door
If the priest he does complain, I just do it some more
Thursdays I Molotov the local orphans home
Love those little orphans, charred down to the bone
I'm terrible, terrible, shouldn't be allowed
To sing my songs of filth to a decent crowd
On Fridays sodomize tender virgin nuns
Tie them up, Lear at them, and then I have my fun
Saturdays I stand and sing my sad, sad, sick, sick songs
To anyone who listen, who in the head is wrong
Sundays, Sundays, the day I love the best
Rape, murder, pillage while other people rest
I'm terrible, terrible, shouldn't be allowed
To sing my songs of filth to a decent crowd
I'm terrible, terrible, shouldn't be allowed
But when I do offend someone it makes me feel so proud
پ.ن۱: آی هو ناسینگ تو سی
پ.ن۲: خ.ا.ر اینترنت این مملکت و گ.ا.ئ.ی.د.م که تا می خوای یه عکس آپلود کنی ن.ن.ت و میاره جلو چشات. ک.س. ک.ش.ا بلاگم و که فیلتر کردن اینم ازم دریغ می کنن.شمر با امام حسین همچین کاری نکرد بابا.
پ.ن۳:اون بالا یه جای خالی هست یه عکس از تایگر لیلیز به دلخواه اونجا بذارید واسه خودتون.
...!
چیز خرد و کوچکی ست [زندگی]، بیهوده ترین
چیز.
برنار ماری کولتز
...!

پسری که تنها آرزوی زندگیش مرگ پدرش بود!
داستان گاوخونی نوشته جعفر مدرس صادقی جزو معدود داستان های حرفه ای و هزمان بسیار دلنشین در بین میلیون ها داستان غیر حرفه ای و در بین معدود نویسنده های حرفه ای ماست و حتی گاها این داستان یکی از بهترین داستان های خود جعفر مدرس صادقی نیز نام برده شده.
در نگاه اول داستان گاوخونی داستان سر راستی ست. نوشته ای که قصد روایت کردن با استفاده از تکنیک ساختار روایت خطی و جریان سیال ذهن را دارد. در نگاه اول به این داستان قرار نیست اتفاق خاصی بیا فتد ما در شروع داستان با یک دانای کل برخورد می کنیم که راوی داستان نیز هست و همه این خاطرات و رویداد ها را از نقطه نگاه او می بینیم اوست که مارا به درون تمام اتفاقات می کشاند و با خود به تمام این مکانها می برد. ما بدون او به جائی نمی رویم. هر جا در داستان که ما هستیم او نیز حضور دارد. داستان داستان شیرینی به نظر می رسد که گذشته از تمام نمادها و نشانه هائی که در خود دارد برای ساعاتی لذت بسیاری را به ما بخشیده است ولی در بطن لایه های ظاهری این رمان ما با ساختاری بسیار منطقی و پر مفهوم مواجه می شویم.
نکته اول اینکه این نویسنده در این داستان تا حد ممکن از تکنیک روایت در روایت بر حذر بوده. به عمد یا ناخود آگاه نمی دانم. این شیوه داستان سرائی و روایت بی نهایت مستعد استفاده از تکنیک روایت در روایت است. ما تنها بخشی از خاطرات راوی، بخشی از زندگی در جریانش و برشی از نا خود آگاه او (که در رویاهایش متجلی میشود) را مشاهده می کنیم. وقتی که این داستان را باز کنیم و نمادگرایانه به آن نگاهی بیاندازیم به مسائل جالب توجهی بر می خوریم. یکی از این مسائل مسئله پدرکشی این فرد است... سنتی که ایران با آن بیگانه است و در این نوشته قصد پرداختن به این موضوع را داریم (به هیچ وجه قصد ندارم این برداشت را بدهم که ناسیونالیست هستم... حتی نمی خواهم این برداشت را هم بدهم که پدر کشی کار ناشایستی است... تنها درمورد مقوله تاریخی این اتفاق بحث می کنم.) ما در بسیاری از داستان هایمان با قتل نزدیکان برخورد می کنیم. بزرگترین و تراژیک ترین نمونه این اتفاق در ادبیات داستانی ما شاید رزم رستم و سهراب در شاهنامه باشد که سهراب به دست پدر خود با فریبکاری کشته می شود. نمونه های بسیاری را می توان در شاهنامه پیدا کرد که شاهان به دلایل فراوان و مهمترین دلیل ترس از تصاحب زود هنگام تاج و تخت توسط پسری که به زعم آنها ناشایست بوده فرزند کشی می کرده اند ولی ما در سیر اتفاقات داستان شاهنامه آنها را فراموش میکنیم- به طور مثال در مرگ سهراب ما بعد از مرگ فاجعه آمیز او با یک سری تحولات روبرو میشویم تا فردوسی با این سیر ما را آماده کند که کم کم مرگ سهراب را به شیوه ای آرام فراموش کنیم و به ادامه داستان گوش دهیم ولی در مرگ مرداس که به دست پسرش ضحاک کشته میشود ما تا به انتهای داستان در ذهن خود مرور می کنیم و با تاکیدی بسیار زیاد ما را بر آن می دارد که کشتن پدر گناه بزرگیست. ما میتوانیم رستم را ببخشیم لیکن ضحاک هرگز لایق ترحم و بخشیدن نیست رستمی که فرزند خود را کشته پهلوانی بزرگ و ستایش شده و ناجی ایران است لیکن ضحاک که پدر خود را در چاه انداخته بسیار شاه پست و همدست اهرمن بوده است و نباید بخشیده شود زیرا که گناهی بسیار بزرگ مرتکب شده است-:
پسر کو ندارد نشان از پدر
تو بیگانه خوانش نخوانش پسر
در حقیقت شرق و غرب در سنتهائی با هم به تقابل بر می خیزند که نمونه آن پدرکشی و پسر کشی ست. میزان نمونه های پدر کشی در ادبیات باستانی و کلاسیک غرب با میزان پسرکشی در ادبیات کلاسیک و باستانی شرق این موضوع را به روشنی برای ما بسط خواهد داد و این شیوه ایست که بسیار ریشه در سنتهای ما و در کهن الگو های (Archetype) ما دارد که در این مقال نمی گنجد.
به هر صورت مرگ پدر در این داستان با اتفاقات بسیاری مرتبط می باشد که یکی از آنها آینده نویسنده کتاب است. در ساختار های نمادین روانشناسی دریا نماد زندگی تا مرگ است و جعفر مدرس صادقی به خوبی از این عنصر در داستان گاوخونی استفاده کرده است. پدر و مادر راوی انسانهایی عادی هستند. پدر پدرش خیاط بوده و پدرش نیز خیاط شده است در جائی میگوید شاید چون پدرش بهترین خیاط شهر بوده مادرش با پدرش ازدواج می کند. پدر مانند گذشته مشتری ندارد و مادر این را نمی داند ولی راوی این را میداند و این نکته ای کلیدی در شکل گیری تفکرات این کودک است. کودکی که میترسد سرنوشتش خیاط شدن باشد با این که می داند پدرش روزی بهترین خیاط این شهر بوده و می بیند که پدرش اکنون مشتری زیادی ندارد ولی به مادر هیچ نمی گوید و حتی از خیاط بودن هم دست نمی کشد. در ابزوردترین وضعیتش به یک تکرار سیزیف وار تن در داده و در یک دایره پوچ ادامه میدهد این مرد در رودخانه آب تنی میکند و این کار را دوست دارد. این مرد معنایی برای زندگی خود ندارد که ادامه بدهد ولی ادامه می دهد بدون آنکه بداند چرا ادامه می دهد و راوی که کودک این مرد باشد نمی خواهد به این وضعیت گرفتار شود کما اینکه ما مثلهای بسیاری در مورد مناسبات پدران و فرزندان داریم به طور مثال: هر پسر سنگیست بر گور پدرش. پدرش در رودخانه شنا میکند... رود نمادی از زندگی در جریان است. پدرش در رودخانه ای شنا میکند که پایان آن باتلاق است و پدر این را می داند و حتی در جائی به پسر می گوید:
"همه زندگی ما تو این باتلاقه. هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو. همه آب هایی که به تن ما مالیده رفته این تو. اون وقت تو می گی بر گردیم؟ گفت خب، حالا خود ما هم داریم می ریم این تو- شما هم همینو می خواهید؟"
راوی نمی خواهد وارد این باتلاق بشود. نمی خواهد در این رود شنا کند. نمی خواهد وارد کار خیاطی بشود و در یک جمله نمی خواهد تکراری مضحک از زندگی پدرش بشود. راوی این داستان بر ضد آن زندگی کهنه و تکرار های پوچ و تفکر پوسیده پدر خود شوریده است. شاید بتوانیم وقتی درونی تر به این مسئله بنگریم به رویارویی سنت و مدرنیته برسیم جائی که پسر برای اولین بار روی رودخانه قایق می بیند. زمانی که از مرگ پدر گذشته است و با خود فکر می کند که اگر پدر بود چه میگفت؟ او می داند که پدر در مفهوم سنت، شکست ها و گسست هایی که جریان های نو به وجود می آورند را بر نمی تابد به همین دلیل یه این مسئله اشاره میکند که اگر پدر می دید چه میگفت؟. راوی داستان از زندگی پدر منزجر بوده به همین دلیل هیچگاه با پدر در آب شنا نمی کند و به همین دلیل هیچگاه دوست ندارد همچون پدر خیاط شود و یا همچون پدر زندگی کند. این اتفاق برداشت قدم اول به سمت مدرن شدن است. یکی از تفاوت شیوه های زندگی در غرب و شرق به همین نکته بر می گردد که آنها جسارت کشتن پدر های سنتی خود را داشته اند ولی در شرق پیوند های عاطفی یا خانوادگی آنقدر عمیق بوده که پاره کردن آنها بهای بسیار سنگینی را می طلبیده است کما اینکه می بینم این راوی نیز از بابت این اتفاق بسیار بهای سنگینی را در حال پرداختن است هرچند که وی پدر خود را نکشته ولی این تنها آرزوی زندگی او بوده و او سالها پیش از شهر خود بریده و به شهر دیگری آمده (تهران- شهری مدرن تر!) و هرگاه پدر او را می بیند می گوید تو دیگر پسر سابق نیستی عوض شده ای و قتل پدر در رویا های او از طریق نا خود آگاه وی متجلی می شود و این ریشه در احساسی دارد که میتوان از آن به عنوان وجدان ناخود آگاه که در درونی ترین خود(ego) شخص پنهان است بروز می کند و راوی را آزار می دهد به طوری که نمی تواند از شر آن خلاصی یابد . گذشته از این مرگ-قتل که ذهن او را می آزارد رو در رویی انسان شوریده بر سنتها را با مدرنیته میتوان در حالات این فرد و در گفته هایش مشاهده کرد. بی انگیزگی افسردگی مفرط و اینکه وی میگوید تهران را دوست ندارد ولی این نکته هست که تهران با او کاری ندارد و او هم با تهران همه و همه نشان دهنده گمگشتی این انسان در مواجهه با سیستمی ست که از آن سر در نمی آورد.
واقعا خسته شدم. مطمئن هم هستم که هیچ کس نمیشینه همشو بخونه پس بسه.
پ.ن۱: عکس از فیلم گاوخونی ساخته افخمی.(در موردش حرف زیاد دارم باشه واسه بعد)
...!
پ.ن۱: می رینم ولی امپایریوم گوش میدم.
پ.ن۲: می میرم ولی همچنان امپایریوم گوش میدم.
پ.ن۳: نه اینکه فن این گروه باشم ولی این مدت بد گیر دادن بهم.
پ.ن۴: گه بگیرن اینجا رو که من وایسادم.
...!
دیوانه هر روز کار خود را می کند. برای گنجشک ها پارچه ای سیاه همراه با یک گل سرخ می گذارد تا شاید بفهمند.
...!
از تو برای من
همین من مانده
که سر بگذارد بر ديوار
و های های گريه کند
روزهايش را
تا پر شود ذائقه ی ديوار
از تنفس ودکا
تو را
هيچ پنجره ای هرگز
به روی انهدام مزمن من
نخواهد گشود.
اینم لینکه بلاگشه: اینجا
پ.ن۱: دقت کنید... خوبه ها!
پ.ن۲: عجیب احساس درد دارم. می خوام بنویسم ولی حس میکنم ته کشیدم مثل همه خودکارام.
پ.ن۳: واقعا هیچ خودکاری ندارم که بنویسه. همش تموم شده. نزدیک به ۴۷ تا خودکار تموم شده دارم. امروز با یه مداد سیاه شکسته فیزوری(پیزوری) زپرتی نوشتم.
...!
باز بنشین گوشه ای و سیگاری دود کن و با چشمهای غمزده ای بگو:
- باید رفت!
- بمان
- گاه رفتن است. اینجا برای من زیادی تمام شده.
- حرفهای فلسفی؟
-تمام شده... خیلی ساده است... نیست؟ برای بیهوده ماندن هم باید انگیزه داشت.
- میروی؟
- میروم.
- بعد از تو چه کنم؟
- باید در تنهایی و انزوا روزها را شمرد... پائیز هم که آمده، باران و برگ ... خیابانهای خیس و خش خش... بهتر از این میشود سکوت را شکست؟
- حرفی نیست. امتحان میکنم. برو.
تو سیگارت را تمام میکنی نگاه میکنی و میگویی:
- هنوز زود است.
پ.ن۱: show must go on
پ.ن۲: ما بی چرا به گ.ا رفتگانیم.
پ.ن۳: بیخیال اصلا جدی نگیریدم.
...!
وقتی در غروب سایه ها بلند تر می شوند، آنقدر بلند و کشیده که گوئی میل جدا شدن از انسان را دارند میتوان به تماشای خورشیدی زیبا نشست. روزگارانی بود که این خورشید تابلوی ثابت وداعهای حزن انگیز عاشقان بود اما این روزها تنها شروعیست برای شبهائی با طعم شب خوابهای لوکس با نورهای ارووتیک
پ.ن1: دیدم کامنت گذاشتی باز نوشتم.
...!
کودک همه ترسهای مادر را همراه با شیر از پستان آویزان مادر می مکد تا هر روز دانه ای از آنها را بالا بیاورد و بدان خیره شود.
پ.ن1: چه سریع آپیدم.
پ.ن2: امپایریوم پخش می شود.
پ.ن3: این چند روز انقد نوشته ام که دیگه ادبیاتم ته کشیده
پ.ن4: چقدر می ترسم!!!!
...!

-پسر یه جای کار تو میلنگه... اینجا همونجائیه که بهش می گن یه قدم مونده به آخر خط. اونجات می لنگه... واسه همین هیچوقت نمیرسی به تهش. اینجا که میشینی هزارتا فکر میاد سراغت... فکر میکنی اون دختری که تو راه زیر چشمی نگاهت کرده میتونست نجاتت بده. فکر میکنی تقصیر کی بوده که اینجائی فکر میکنی چرا تا حالا تمومش نکردی؟ آره به همه اینا فکر میکنی.
- میدونی؟ یه صدائی همیشه بهم میگفت که چی؟ یه صدائی همیشه یه جائی تو مغزم قایم میشد که نتونم پیداش کنم... بعد وقتی میخواستم تمومش کنم یهو میومد و میگفت که چی؟ من خیلی میترسیدم... از صدائه نه ها! از این سواله... خیلی بیرحمانه ست. الانم که اینجا جلو این خطهای آهنی نشستم دارم به اون سواله فکر میکنم... به صدائه نه! به سواله!
-که چی؟
-اوجاست که میگم...
...!