![]() |

مرا حکایت عجیبی ست... آنگاه که برای زیستن نیاز به سکوت است بر می خروشم بر همه و آنگاه که زیستن را نیاز به برخروشیدن سکوت می کنم. من تنها خسته ام... گیرم کمی هم بی حوصله.
در میان گذاردن هرچیز با دیگری تنها تفاوتی که ایجاد میکند تغییر موقعیت آن چیز است... اضافه شدنش بر خود یا بیگانگی اش با خود... چه اگر هم بر خود اضافه شود باز بیگانه می شود با اصالت آن چیزی که پیشتر بوده.
"یک پرتقال" یک پرتقال است ولی وقتی از آن سخن میگویم دیگر "یک پرتقال" نیست... "این پرتقال" است و این پرتقال پرتقالیست با همه حرفهائی که در موردش زده شده نه تنها "یک پرتقال" به مانند همه پرتقالها و لازمه فرار کردن از "این پرتقال" شاید خوردن آن است یعنی گاهی غرق شدن در چیزی که برایت "معناباختگی" به ارمغان می آورد.
می گردم تا چیزی را بدست بیاورم و آن زمان که به دست آمد از دست رفته است ... به همین سرعت یا شاید به همین بیهودگی. زیرا که با به دست آمدنش دیگر چیزی از آن برای شناختن باقی نمانده.
پ.ن۱: undenied totally
پ.ن2: بنگر چگونه دست تکان می دهم... گوئی مرا برای وداع آفریده اند
پ.ن3: واقعا نمیدونم این پ.ن رو چی بنویسم.
پ.ن4: این یکی رو هم همینطور.
پ.ن5: و همینطور این رو الخ...
...!