تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

برف می آید و باد. برف اول است. یاد بخاری که رویش کتری قل می زد و از دهنه اش دود بیرون میزد و بخارش پنجره ای را می پوشاند که حائل من و این برفهائی بود که از سرما می مردند.

های مادر بگو یک نفر بیاید داغ دل یخبندان مارا تازه تر کند. اینجور نمی شود. به خدا حال گرفتگی بدی اینجا دقیقا همینجا روی طاقچه کنار من نشسته و زل زده به عکس یادگاری من و درختم روزی که خوابید.

پ.ن۱: گور پدرش. ولش کن بابا. عشق است برف اول امسالم را.

پ.ن۲: همچنان بیخیال بابا.

...!

 

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
بایست و بخند

تنها یک لحظه لبخندت یخ بزند و ساکن شود.

این لحظه سکون کوتاه ترین لحظه زندگیست.

لحظه ای که آنقدر کوتاه است که شاید حتی هیچگاه دیده نشود.

زندگی همین شکلی ست. زیبائیهایش نیز...

پ.ن۱: به جان خودم چند وقته دست و دلم حتی به ریدن که این همه ازش لذت می برم هم نمی ره چه برسه نواهائی کنار کلبه.

 

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;