تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

و فاصله تجربه ی بی هوده ایست ...
کوه ها در فاصله سردند...
و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند...
و جهان از هر سلامی خالی ست ...

-------------------------------------------------

 

باز بنشین گوشه ای و سیگاری دود کن و با چشمهای غمزده ای بگو:

- باید رفت!

- بمان

- گاه رفتن است. اینجا برای من زیادی تمام شده.

- حرفهای فلسفی؟

-تمام شده... خیلی ساده است... نیست؟ برای بیهوده ماندن هم باید انگیزه داشت.

- میروی؟

- میروم.

- بعد از تو چه کنم؟

- باید در تنهایی و انزوا روزها را شمرد... پائیز هم که آمده، باران و برگ ... خیابانهای خیس و خش خش... بهتر از این میشود سکوت را شکست؟

- حرفی نیست. امتحان میکنم. برو.

تو سیگارت را تمام میکنی نگاه میکنی و میگویی:

- هنوز زود است.

پ.ن۱: show must go on

پ.ن۲: ما بی چرا به گ.ا رفتگانیم.

پ.ن۳: بیخیال اصلا جدی نگیریدم.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;