تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

گوستاو روی زمین مینشیند و مثل بچه ها میزند زیر گریه. فکر میکنم ماریا زنش هم اگر بود و میخواست دستش را بگیرد وبلندش کند قبلش حتما خنده اش میگرفت. گوستاو سفید پوست است اما من همیشه فکر میکنم او دورگه است و نژادی دارد که به آفریقا برمیگردد. گوستاو همیشه از خوابهایش برای من میگوید و از من میخواهد که برای ماریا تعریف نکنم... عادلانه است. ماریا هم گاهی شبها می اید پیش من و با هم میخوابیم و همیشه از من میخواهد که به گوستاو چیزی نگویم این کاملا عادلانه است.

گوستاو بعضی شبها خواب میبیند که نمیتواند در تنهائی شنا کند و ماریا همیشه از من میخواهد که در س.ک.س با او به گونه ای خشن رفتار کنم. انگونه که روح گوستاو آن را نمیپذیرد. گوستاو دیشب خواب دیده بود که در تنهائی سعی خودش را کرده شنا کند و غرق شده. ماریا در آپارتمان من که دو خیابان تا اینجا فاصله دارد از خستگی دیشب به خواب رفته و من اینجا روبروی گوستاوی نشسته ام که سانتا اولالاست و مثل بچه ها زار زار گریه میکند. بهتر است بروم و بلندش کنم... او نیاز به دلداری دارد.

پ.ن ۱: دیره ... وقت واسه پ.ن نویسی نیست. تا بعد.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;