تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

خب پس از ساختارشناسی فضای کافه و توضیح چند تن از مهمترین المانهای تشکیل دهنده آن ، امروز میرسیم به توضیح بعضی از عناصر جنبی تشکیل دهنده این خراب شده.

آشپز1: روزهای اولی که من اونجا کار میکردم یک شخص حکیم و با تجربه و دنیا دیده در نقش آشپز ما رو همراهی میکرد. این شخص با نام داوود هیچ نیازی نبود حرکت محیرالعقولی بزنه تنها کافی بود حرف بزنه... چند مثال از حرفها و گفته های گهربار ایشون:

یک شب توی یک اتاق من به همراه برادر کوچک مهربان و دوست داشتنی و خوشگلم(به چشم برادری) همراه با این آقای داوود مشغول نگاه کردن امپراطوری درون اثر لینچ بودیم. این فیلم هنوز وارد بازار فیلم ایران نشده بود وحید(همون برادره) این فیلم بسیار کمدی را از فرودگاه از دوست گرامیشان گرفت و آورد تا نگاه کنیم. فیلم شروع شد و ما جذب دیدن فیلم بودیم که استاد داوود زبان گشود:

- من این فیلم رو دیدم، آره فکر کنم اینو یک سال و نیم پیش دیدم...!!!!!!!

من که از دیدن فیلم پرپر شده بودم تنها برگشتم و نگاهی به استاد داوود کردم، نگاهی از سر تعجب. این شخص با 35 سال سن هنوز دیپلم اخذ نکرده  آخرین فیلم لینچ رو که تنها چند ماه از پایان ساختنش میگذشت را یکسال و نیم پیش دیده است؟ آیا این منطقی است؟ آیا این منطقی نیست؟ آیا منطق خودش منطقی است؟ ترجیح میدهم به هیچکدام از این سوالها پاسخی ندهم.

مثال۲: نجاری داشتیم بسی نجار. هنرمند در ساختن صندلیهای زهوار در رفته. صندلیهای یک بار مصرف. خبره در امر خرابکاری با معده ای بس وسیع همراه با باک ذخیره که به گاو گفته گ.ه خوردی. روزی استاد داوود با این هنرمند بزرگ به گفتگو شدند. استاد داوود به هنرمند گفت:

-هیچ تا بحال در مخیله ات گذر این سوال افتاده است که این فر گردان پیتزا پزی ما چگونه به کار است؟(یعنی چگونه کار میکند)

هنرمند بسی تامل نمود و گفت:

- به آتش است که کار میکند؟

استاد داوود چون نگاهی عاقل اندر صفیه به وی انداخت و وی را خجلت داد بدو گفت:

بس زود است که ترا چونان علمی دهم لیک دانم که گر طالب دانش آن شوی و در پی آن افتی بس به بیراهه خواهی رفت و ایام شباب خود تباه خواهی داشت. ای هنرمند آن زمان که پیتزا بر سطح این فر نهاده میشود و به دستگاه دخول میکند شروع به چرخیدن میکند در آن پشت اتفاقاتی بسا حیرت آور می افتد. این طعام ابتدا درون گردونه هایی بالا و پائین میشود و سپس  با لیزرهایی که در آن تعبیه شده که بدان نور رسانند این طعام پخته میگردد و در انتها دم کمی از آتش به آن میخورد تا بی نصیب نمانده باشد و این طعام بس لذیذ از این سوی خروج میکند... پخته و آماده. این فر را من و شیخ همایون بن جهانگیر غنی زاده از ممالک دور وارد کرده ایم و بسیار مطاع گرانبهائیست. ۶۰ میلیون پول آن را داده ایم.

هنرمند با میخهایی که در جیب داشت خود را میخکوب کرد به نشیمن گاه، تاملی چند نمود و حال بر او خوش گشت و در میان کافه جامه بدرید دوید و بسی گریست.

این استاد داوود گرانقدر از این تمثیل ها بسیار داشت. از معشوق هایی که صف میکشیدند تا مسافرتهای خارجه و کتابهای چاپ کرده تا دوره های کماندویی ای که دیده. من همینجا از نوشتن در مورد این استاد والا مقام دست میکشم چون که میدانم شما خوانندگان محترم تاب شنیدن باقی گفته های این استاد را نخواهید داشت. در صورت نیاز به اطلاعات بیشتر حضوری اجرا میکنم گفته هایشان را.

پ.ن۱: من از همه معذرت خواهی نمیکنم... تنها از میرا معذرت خواهی میکنم بابت غیبت صغرایی که داشتم.

پ.ن۲: راستی چه خبر؟ خوبید؟

پ.ن۳: هیچی... این پ.ن رو نوشتم تا تثلیث رو رعایت کرده باشم.

پ.ن۴: دقایقی چند پس از اینکه رضا صدیق بچه بورژوا این پست رو خوند من پرولتار ساده زحمت کش خلق ستم کش رو مجبور کرد اینجا ازش معذرت خواهی کنمو با این کار هم تثلیث رو به هم زد هم بهم زور گفت. باشه آقا معذرت...(شبنامه: همه با هم بگید مرگ بر صدیق)

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;