تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

چی بگم والا


در راستای بازشناسی موجودات کافه امروز میپردازیم به یکی از غرایب روزگار:

یه آقائی هست که خونش همون دور و بره. این آقا در بین ما معروف بود به آقا ابزورده (دیگه رسما تهش بود.) این حیوونکی یه کم زیادی شیزوفرن بود. گهگاه هر دو سه روز یه بار میومد رستوران و سعی میکرد ادای عملی رو در بیاره که ما انسانهای متمدن بهش میگیم غذا خوردن! و اینجا بود که من برای اولین بار ابزورد رو کاملا با بند بند استخونم حس کردم. این دوست عزیز کله نسبتا بزرگی داشت (میگم نسبتا فکر بد نکنید... زیاد بزرگ نبود، همش اندازه هندونه شب چله یه خونواده بورژوا(رضا صدیق اینا) بود.) بعدش یه گوشهای تخت ولی پهناوری هم داشت. از در مغازه میومد تو و از دم در شروع میکرد نیششو تا بناگوش باز کردن با اون قد بلند و هیکل دیوسانش و سلام علیکی میکرد که از میون حرفاش فقط دو یا سه کلمه اش مشهود بود و متاسفانه تنها کلمه ای از این دو سه کلمه که همیشه مشهود بود کلمه اوستا بود. نمیدونم چرا ولی همیشه به من میگفت اوستا... گاهی با خودم فکر میکنم شاید فکر میکرده رفته توی مکانیکی غذا بخوره یا ممکنه فکر میکرده برای درست کردن پیتزا نیاز به آچار هست یا شاید فکر میکرده من که پشت صندوق وایسادم خودم اون صندوق رو سر هم کردم و مکانیک خوبیم یا شایدم فکر میکرده ما تو پیتزامون پیچ و مهره میریزیم. نمیدونم به هر حال. دیگه عادت کردیم بهش میاد تو میگه همون غذای همیشگی، و غذای همیشگیش هم پیتزا پنیر با یه نوشابه مشکیه و پیتزا پنیرشم باید از این برش اینجوری مستطیلی ها خورده باشه و قشنگ برشته شده باشه. برای نوشابه اش هم هیچوقت نی نمیخواد. خلاصه یه روز من تو آشپزخونه در حین تناول مقادیر زیادی زیتون و پنیر بودم که دیدم همایون خان غنی زاده که در حال مطالعه فراوان کتابهای بی ناموسی و روشنفکری بود داره صدام میکنه. من دوش (مصدرش همون دویدنه) کردم به سمت سالن و دیدم همایون خان غنی زاده که القاب زیادی هم نسیبشان شده از طرف بنده با دهانی باز مثل دهنه غار علیصدر و چشمانی گرد مثال دو تیله گت و گنده که لبه هاش پریده!!! داره اون آقا ابزورده رو نیگا میکنه من که حدس زدم چی شده با نگاهی عادی آقا ابزورده رو نگاه کردم و با خنده ای تمسخر آمیز به همایون غنی زاده گفتم:

- عادیه . چیز عجیبی نیست.

داستان از این قرار بود: این دوست عزیز ما آقای پوچ محمد ابزوردنژاد یه کم شیزوفرنه و یه شخصیت خیالی داره که باهاش زندگی میکنه (البته در اینکه شیزوفرنه یا مخدری که میزنه خیلی خداست هنوز شکه) ولی به هر حال با این شخصیت حرف میزنه، میخنده، دعوا میکنه، قهر میکنه، غذا میخوره و کارهائی که ممکنه بعضیاش غیر اخلاقی باشه(یه ما چه؟) به هرحال اون روز هم از اون روزایی بود که داشت با این موجود تخیلیش غذا میخورد که دعواشون شد و این آقای غنی زاده عجیب گرخناک شد از این بابت. البته این ادم کارهای خوب زیاد میکنه مثلا بابت عید فطر یهو نشسته بود حمله ور شد طرف من! من گفتم تموم شدم زیاد گشنه ش بوده الان میخورتم دیدم نه ترمزاش ای بی اسه نزدیک من میخ کرد ترمزاشو و وایساد یهو گفت اوستا بیا عیدی بگیر. دوتا پنج هزار تومنی نو عیدی به من داد دوتا به امیر.من تا وقتی که رفت از ترس حمله اش سر جام میخ شده بودم و داشتم تمام داستان رو از اول هضم میکردم و فکر میکردم آیا بلند بشم زیرم خیس خواهد بود آیااااا! و یه بار هم که میدید من کتاب زیاد میخونم برام کتاب آورد. عجیب رمان در پیتی بود اما بازم دستش درد نکنه آقا ابزورده رو خیلی دوسش دارم. چندوقتی هم هست که پیداش نیست قرار بود با لپ تاپش ظهرا که خلوته بیاد بشینه کاراشو بکنه ولی خبری ازش نیست... فکر کنم اون شخصیت خیالیه خفش کرده حیوونکیو.

این قصه سر دراز دارد...

 

پ.ن1: خب خیلی دیر به دیر آپ میکنم مگه نه؟ میدونم که جوابتون آره هست اما متاسفانه کاری از دستم براتون بر نمیاد.

پ.ن2: گيرم بهار نيايد ... با من مپيچ كه تلخم   گيرم كه ابر نبارد... با من ببار كه اشكم

پ.ن3: عمو نصرت!

پ.ن3/1: یک دست جام باده و یک دست زلف یار

 رقصی چنین میانه میدان آرزوست

پ.ن4: پولیتزر دوست دارم.

پ.ن5: بوکر توروهم دوست دارم.

پ.ن6: بابا گ.ه خوردم هوشنگ گلشیری خودمونم دوست دارم.

پ.ن7: اه. گ.ه بگیرن این گ.ه هارو.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;