![]() |

خب اول یه توضیح:
من جدیدا بنا به دلایلی میرم توی یه رستوران* کار میکنم. یکی از اون دلایل اینه که اونجا از دست همه راحتم . کسی رو نمیبینم. منظورم آدم به صورت عامه.این رستوران مال یکی از دوستامه**. حالا یه سری اتفاقات اونجا می افته که من تعریف میکنم.
داستان این هفته: بحثهای آشپزخونه ای
فرض کنید توی یه آشپزخونه رستوران. آشپز و یه نفر دیگه با عجله تمام دارن غذا هارو آماده میکنن و در این بین کمی حرف زدنشون گرفته و در حین کار با هم حرف میزنن. به نظر شما چه دیالوگائی باید رد و بدل بشه؟
خب حالا یه روز من(آشپز) با همایون (صاحب رستوران) داشتیم تو آشپزخونه تند تند غذا آماده میکردیم. من تند تند فلفل دلمه بزن اون تند تند خمیر بزن من اینو بگیر اون اونو ببند این نونو بگیر اون چاقو رو بده این دستش یهو از م.ا.ت.ح.ت اون یکی در میومد و در همین حین صحبت هم میکردیم.
...
من: اما به نظر من ساختار کلی نوشته های بکت گهگاه به خاطر دوری از تکلف و یه جورائی حتی فرار از تکلفه که میره به سمت ساده لوح بودن.
همایون: خب ممکنه . اما شاید این به خاطر اینه که بکت شاگرد جویس بوده.
من: خب شایدم نه. به خاطر صرف شاگرد جویس بودن نیست چون بکت مخصوصا تو رمانهاش این سنگین بودن نوشتاری رو خیلی حفظ میکنه ولی وقتی به نمایشنامه میرسه سعی میکنه ازش فرار کنه. راستی یک کیلو هویج هم بگو امیر بگیره هویج تموم کردیم.داشتم میگفتم ...اون بیشتر تحت تاثیر جویس بوده تا اینکه بخواد از رو جویس تقلید کنه
همایون: باشه. اون چاقو کوچیکه رو بده. آره. خیلی قانع کننده ست. خیلی از نویسنده های اون موقع عاشق نثر جویس بودن و مخصوصا اطلاعات اون و اون جریان سیال ذهن و اون سیلان آگاهی ای که تو نوشته هاش باهاش مواجهیم.
دقایقی بعد:
همایون: میگم به نظر تو اگزیستانسیالیسم سارتر و کامو اصالت بیشتری داره یا کرکگارد.؟
من:...
در همین میان بود که امیر***(اون یکی کسی که اونجا با ما کار میکنه) سرشو کرد تو آشپزخونه و جر جر کنان(خنده ی گذشته از هرهر کنان) ما رو نگاه کرد. ما هم با نگاه صفیه اندر عاقل نمیفهمیدیم چیه. امیر پس از اینکه مقادیری دل و روده بالا آورد گفت:
صداتون تو سالن داشت میومد. تو آشپزخونه رستورانا بحث در مورد یا فلفل یا قارچه یا گوشت و غذاست یا آشپز داره از م.ا.ت.ح.ت و قسمت میانی خانمها و برجستگیهای ب.د.ن خانمهای مشتری و خانمهای دیگه ای که دیده (عجب سانسور تابلوئی) صحبت میکنه اونوقت شما دوتا دارید کار میکنید و از چی صحبت میکنید.!
خودتون چند لحظه تجسم کنید!
واقعا خنده داره.
*: رستوران گودو
** و ***: امیر و همایون هر دو تئاترین. همایون غنی زاده کارگردان و امیر هاشمی بازیگر.(پیش زمینه ذهنی بدم که زیاد تعجب نکنید)
پ.ن ۱: ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک گر به دام افتد تحمل بایدش.
پ.ن ۲: هر سوالی دارید بپرسید "از من بپرسید" در خدمت شماست.
پ.ن ۳: تو در میان گلها چون گل میان خاری.
پ.ن ۴: عکس رو ببینید و جرواجر بشید.
...!

خب این روزها بسیار کم رنگتر از رنگ چشمهای تو بوده ام
هیچی آقا... هیچی. یه پست از اون یکی وبلاگمو اینجا میزارم ! تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
بلند ميشوم ميروم کنار پنجره او همچنان که ملحفه را به دور خود کشيده و تا بالاي سينه اش بالا آورده مرا نگاه ميکند،تن سفيدش برف را به يادم مياورد و من غمگين از اين که چرا زمستان نيست سيگاري آتش ميزنم و به پياده روي پر رفت آمد در خيابان خيره ميشوم.
- خوبي؟ چت شده؟
چيزي نميگويم و پک غليظي به سيگارم ميزنم.
- چيه حتماً عذاب وجدان گرفتي ! آره؟
پارچ آب را از کنارم روي ميز برميدارم و کمي از آن ميخورم.
- بابا زياد ذهن خودتو درگير مسائل جنبي زندگيت نکن... چته تو؟ خودآزاري؟ اشکال نداره بشين اينجا من ميرم يه دوتا چائي بريزم بيارم.
از جايش بلند ميشود و همچنان که لباسهائي را تنش ميکند از اتاق خارج ميشود. فضاي اطراف اتاقم برايم کمي گنگ و نامفهوم ميشود، فکر ميکنم خودم را چند لحظه پيش کجا ديدم؟ به ياد مياورم در مردمک چشم هاي روشن دختري که ن.ا.ل.ه ميکرد و داشت به ا.ر.گ.ا.س.م ميرسيد. از بيرون از اتاق صدايش را ميشنوم ولي چندان برايم مفهوم نيست. توجهي نميکنم. پارچ آب همچنان در دستم است آنرا تا بالاي سرم بالا ميبرم و روي سرم خالي ميکنم ، حداقل جلوي بند آمدن گريه ام را ميگيرد.
پ.ن۱: عکس جنبه تزئینی نداشته و اینا...
پ.ن۲: نمیدونم چرا بد هوس کردم در مورد آرتور رمبو بنویسم. رضا صدیق خدا بکشت.
پ.ن۳: از آپ بعدی خاطرات کافه شروع میشه.(داستانش طولانیه حالا میگم واستون)
پ.ن۴: هیچ حسی نسبت به هیچ چیز... ساعت ۲:۲۰ دقیقه بامداد. خیابانهای خالی شهری بزرگ. دستم درون کیفم میرود... سیگاری را که نوکش مثل نوک مدادهای دوران مدرسه تیز است در می آورد... گراس.
پ.ن۴/۲:سیگار را آتشی میزنم و دوباره شروع میکنم به شمردن سنگهای پس افتاده از آسفالت.
پ.ن۴/۳: چیزی نمیگذرد که آتش نیمه جان سیگارم به جان یکی از همین سنگهای تیپاخورده منزوی می افتد.
پ.ن۴/۴: هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است... هنوز برای افتادن اتفاقهائی که بتوان اتفاق خواندشان زود است.
پ.ن۴/۵: کم کم گیج میرود سرم و من به یقین میدانم این زمین است که با زاویه ای نه چندان پایدار در برابر نگاه من میچرخد.
پ.ن۴/۶: همچنان با تالمی جانسوز به مناسبت از دست رفتن تمام امیدهای بر باد رفته به این فکر میکنم که تنها زمانی انسان واقعا رنج میبرد که به ایستائی برسد.
پ.ن۴/۷: ساعت را نگاه میکنم نمیدانم چه چیز رویش نوشته... تنها من سطر سطر صفحه نمیدانم چنداد و چند کتاب خاطرات پس از مرگ براس کوباس یادم میاید که میگفت:
پ.ن۴/۸: هنگامی که آخرین انسان بخواهد خودکشی کند به ساعتش نگاه میکند تا ببیند چه زمانی خواهد مرد.*
پ.ن۴/۹:با خودم حدس میزنم یا ۳:۴۵ دقیقه یا ۴۵:۳ دقیقه. هیچ خنده ام نمیگیرد.بلند میشوم از جائی که در آن سردرد را نشئه میکردم.
پ.ن۵: کوچه خلوت خودمان. ساعت ۴:۴۰ دقیقه صبح و قدمهای لرزان کسی که نمیدانست چرا نمیداند.
پ.ن۵/۱: چراغ روشن میشود. نور قرمزی که کور شدن آنی یک سوسک را میتواند منجر شود بر همه پوسترها و اشیا پاشیده میشود. هنوز هیچ چیز عوض نشده است. با اینکه من این همه سال است که از این خانه دور افتاده ام.
پ.ن۵/۲: تنها راه رهائی از دردهائی که طرفهای صبح دل انسان را پر میکند بیرون پریدن از پنجره است.**
پ.ن ۵/۳: صدای باز شدن پنجره ای... لحظاتی بعد: صدای افتادن چیزی شبیه یک بدن که بر روی زمین به شکل علامت سوالی باز مانده است.
پ.ن ۶: نمیدونم واقعا الان چی باید بگم.
پ.ن۷: ...
*: خاطرات پس از مرگ براس کوباس. ماشادو دآسیس.
**: کافکا.
...!