![]() |

خیانت مثل یه پنجره توی یه زندانه که همه دوست دارن بازش بکنن ولی هرکسی سعادت باز کردنشو پیدا نمیکنه.*
*: سفر به انتهای شب.لوئی فردینان سلین.ترجمه فرهاد غبرائی un voyage au bout de la nuit
پ.ن۱: جمله مضمونش همین بود. کلمه هاش هم همین بود. شاید یه کوچولو تغییر کرده باشه آخه من حافظم خیلی خوشحاله.
پ.ن۲: از این به بعد رو وبلاگم موزیک میزارم لینک پائینشم واسه دانلود اون موزیکهاست.
پ.ن۳: این کتاب سفر به انتهای شب رو بی نهایت دوست دارم.
...!

ما تا ديروز هليا را اجيب دوصت ميداشتيم.
حتي اگر دوست داشتنمان غلط ديکته اي داشت.
اين روزها ما هليا را چندان دوست نداريم.
با اينکه دوست داشتنمان هم ديگر غلط ديکته اي ندارد.
آخر اين روزها ما ديگر دبيرستاني هستيم و ديگر ميدانيم س.ک.س چيست و ج.ل.ق به چه کارمان مي آيد.
تا ديروز وقتي پدر عکسهاي عاشقانه را از لاي کتابمان در مي آورد و لبخند بي معنائي ميزد خجالت زده ميشديم.
اين روزها آنقدر بزرگ شده ايم که بدانيم عکسهاي ل.خ.ت زنان را کجا قايم کنيم که پدر نتواند پيدا کند... اما گويا پدر نيز بزرگ ميشود چون عاقبت همه را پيدا ميکند.
هليا من بي سايه ترين کودک زمينم.
بي مادرترين فرزند.
مرا به کودکيم برسان...آنجا که در بازي مادرم ميشدي و مرا نوازش ميکردي.
هليا مرا در آغوش نگير ...اين روزها آغوش تو براي من فقط دو پ.س.ت.ا.ن برجسته است که عجيب به درد ه.م.خ.و.ا.ب.گ.ي ميخورد... کاش هنوز معصومانه در آغوشت ميخوابيدم.
کاش مثل فيلم سگ اندلسي وقتي توي بغل تو بودم تو را ل.خ.ت تصور نميکردم. اي کاش اصلاً سگ اندلسي را نديده بودم که کمتر عذاب وجدان داشتم.
هليا دلم گريه ميخواهد اما نميدانم براي چه. اين روزهاي هواي دلم ابريست هرچند که چشمانم کوير است.
پدر مرا با کتابخانه اي پر از کتاب رها کرد مادر با برنامه اي هفتگي از کلاسها. من عاقبت در حال بزرگ شدنم.
هليا من ديگر نميتوانم با تو در کوچه بازي کنم چون کارهاي مهمتري دارم.
توهم ديگر براي بودن با من از بهانه هاي ساده استفاده نميکني که مثلا بگوئي برويم آب بازي تو هم حالا با من از کتاب و درس حرف ميزني از تکاليف ننوشته، از درسهاي خوانده نشده. گويا تو هم بزرگ شده اي.
مادر امروز حس ميکنم ۵۷ ساله ام. دروغ نميگويم...باور کن من ۵۷ ساله ام.
در ۵۷ سالگي فرصت براي حسرت خوردن زياد هست. فرصت براي زندگي کردن کم است.پس چرا کسي به من نميگويد که اين سالها بيهوده نبوده ام؟ من اين روزها خودم درست نميدانم کجايم.چرا مادرم مدام اصرار دارد که من نزديک بيست سالگي ام؟
(آقاي معتمد معلم عزيز دبيرستاني ميبيني؟ همانم که ميگفتي زود بزرگ شده ام...همانم که به من افتخار ميکردي... آقاي معتمد همينجا اعتراف ميکنم که من هليا را جائي در کودکي کنار تمام توپهائي که گم شدند گم کردم. من همينجا با تمام وجود اعتراف ميکنم که از بزرگ شدن ديوانه وار پشيمانم. سودي دارد؟)
اين بود حرفهاي من در مورد اينکه علم بهتر است يا ثروت.
پ.ن ۱: وقتي که دلت زيادي پره و نميدوني چي بگي نتيجه اش همينا ميشه ديگه.
پ.ن ۲: پيازديوونه من منظورم از کامنتاي مزخرف مال تو نبود که! تو جزو اون 2-3 نفري.
پ.ن ۳:
پ.ن ۴:
پ.ن ۵:
پ.ن ۶: هميني که هست.
پ.ن ۷: باز ميگن من مشکل رواني دارم عجبااااااا.
...!