تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

PAIN


ميگويمت زيباي من...تمام هستي هاي گمشده در دود سيگار و کافه و بحث هاي داغ روشنفکري را ... ميگويمت،کمي تحمل کن اينجا ديگر آخر خط نيست که بخواهيم به تمام ناگفته ها سري بزنيم...تحمل کن. نميدانم چه چيز ذهنم را مشوش ميکرده در تمام اين سالها، هماني که تو عشق ميخوانيش،نميدانم.
ميدانم که دير است. ميدانم چه ميفهمي ! که من هنوز هم معني دير را نميدانم، که من حتي ساعت نميدانم چيست. بگذار اينبار هم به ساعت نيمه کج گرينويچ دير بشود،مگر چه ميشود؟ تنها دير ميشود،زمان که تمام نميشود آنهم براي ما چند تن که نگاهبانان ناخلف آنيم. سيگار ديگري آتش ميزنم تا باز هم تو را در هاله اي از دود ببينم تا بايگاني کنم ته مانده دود آنرا در ريه هايم که شايد روزي با داد دلم بياميزد...کسي چه ميداند! آخر من هم آدمم. من هم ميفهمم چقدر بودن با شرايط يک فرد اجبارآميز است. چه ميگويم؟ زيباي من طاقت بياور برايت ميگويم تمام آن هستي هاي بر باد رفته در خيابانهاي شهرم را که دست به دست من ميدهند تا با هم به جشن صداهاي بي پايان برويم .طاقت بياور زيباي من چون من که تاب آورده ام تمام روزهاي رفته انسان را براي فهميدن آن مجهول تاب بياور زي...با...!

پ.ن 1: زياد جدي نگيريد - خالي نبودن عريضه بدين جاي کشاندتم

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 

fadeout

حس ميکنم ميشناسمت.نگاهم تورا تعقيب ميکند که در امتداد خط مستقيمي در کوچه به سوي زوال ميروي.و من فکر ميکنم که تورا ميشناسم.تنها صدائي که در گوشم است صداي موسيقي اي است که از ام پي تيري پلير فکستني برادرم به زور در ميايد. تا 20 ميشمارم به اين اميد که برگردي اما 20 که هيچ تا هزار هم بشمارم برگشتي نداري...تا هزار هم که نه ،کافيست تا 60 بشمارم تا از پيچ کوچه بگذري و ديگر نبينمت اما من حس ميکنم ميشناسمت...چرا،چگونه؟ نمي دانم.خب...54،53،...گذشتي.حتي نگذاشتي به 60 برسد و از پيچ کوچه گذشتي.باران هم که نميبارد تا کمي رومانتيک باشد و من به دنبالت بيايم.همچنان شعر پاريسين مون لايت از آناتما را گوش ميدهم که ميگويد: من حس ميکنم تورا ميشناسم،نميدانم چگونه،نميدانم چرا...
1 ساعت بعد است. در خياباني که نميدانم کجاست...کسي از کنارم ميگذرد و با نگاهش تعقيبم ميکند...اما من ميدانم که هيچکس هيچکس را نميشناسد...

پ.ن:کی بود کی بود؟...من نبودم!
...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;