تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

فریاد

 

سومین برادران سوشیانت

 

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل

واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

واي بر من، همچنان مي‌سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان

من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر مي‌كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي‌كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد!

 

مهدی اخوان ثالث

 

پ.ن:روی لینکها حتما کلیک کنید!جالبه!

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
گورکن دیوانه

 

باد گرمي صورتمو نوازش ميکنه
هيچ لباسي تنم نيست
کف پاهام يه کم گرمه
چشامو باز ميکنم
ميبينم زير پاهام پر شنه
روبروم هم پر شنه
توي يه بيابونم.
شروع ميکنم به راه رفتن
ميخوام برسم به يه درخت خشک که نوک اون تپه ست
ميرم،ميرم،ميرم
يهو ميبينم که سردمه،
ميبينم که اين بيابون و اون تپه
همش يه تصوير توي تابلوي نقاشي توي اُتاقمه
خودمو ميبينم که جلوي تابلو وايستادم
دارم بهش نگاه ميکنم
از خواب بيدار ميشم
اتاق ۱۳ خاليه،کسي هم جلوي قاب نيست.

 

پ.ن۱:ما به هست آلوده ایم ای دوست.

پ.ن۲:اتاق ۱۳ اتاق منه(از شهرداری هم پلاک۱۳ داره)!

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 

من ميخندم
هميشه
همه جا
آنقدر ميخندم تا خنده ام حالت انزجار بگيرد
آنگاه روده هايم را با باقي مانده ي افکار شب مانده پدرم به بيرون تف ميکنم
اينجا ديگر هيچ کس نميخواهد مرا ببيند
خوب نيست؟
. . .!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 

 

گاهي ماهيها نيز عاشق ميشوند:
از سياهي تا سپيدي لحظه اي درنگ کافيست و کيست آنکه در اين اتاق کوچک و سرد تنهايي من چراغِ صدايي را روشن کند و مرا با اتاق تنهاييم به خاکستري سپيد و سياه بدل کند. . .!
*از نوشته هاي يک مرده*

 

گاهي ما ساکت ميشويم:
جايي که زمين و آسمان به هم متصل ميشوند، در دورترين نقطه اي که چشم ميبيند همچنان دورترين نقطه اي که عقل ميبيند و شايد آن سياهي باشد. . .من نشسته ام. . . در ميان آن سياهيها. . .  من با خنجري در دستم و خوني که از رگ دستانم به روي زمين ميچکد. . .!
*از نوشته هاي فرشته اي آسماني*

 

من نيز با باد رفتم:
و کاش آن هنگام که از کنار پنجره برگشتم تا خاکستر سيگارم را در جا سيگاري بتکانم. . . هنگامي که پرده لايه لايه از جلو چشمانم کنار ميرفت و صحنه اي رويايي را براي من تداعي ميکرد. . .  زماني که نور خورشيد همچون نوري آسماني بر اتاق ميتابيد. . . و زماني که پرده از جلو چشمانم به کناري رفت و من انتظار ديدن يک موجود فرازميني را ميکشيدم. . . اي کاش ترا نميديدم که برهنه نشسته اي و به من نگاهي ش.ه.و.ت.ن.ا.ک مي اندازي. . . کاش خاکستر سيگارم را از پنجره به بيرون ميريختم همچون آوار سبکي بر سر رهگذران تا اينگونه آوار سنگين شکست را بر سر خودم حس نکنم. . .!
*از نوشته هاي يک  ر و س پ ي*

 

و اي کاش ميماندي:
من نيز چون تو ناراحتم ، من نيز به لحظه هاي زيبايي فکر ميکنم که با هم بوديم، من نيز به خنده هاي تو و به گريه هاي خموش خودم فکر ميکنم. . . من نيز فکر ميکنم اگر ميماندم خيلي برايم شيرينتر بود. . . من مجبور به رفتن شدم. . . به خاطر تو. . . چون نميخواستم بيشتر زجر ببيني. . .چون نميخواستم مجبور بشي به من فحش بدي و هميشه آرزو کني که کاش ميمردم و کاش هرگز به دنيا نيامده بودم. . . نميخواستم از اينکه باري بر دوشت باشم از من متنفر باشي. . . و اکنون که به حرفت عمل کردم و آرزويت را بر آورده کردم و رفتم. . . مادر. . .ميگويي:و اي کاش ميماندي. . .!
*از نوشته هاي يک عقب افتاده جسمي و ذهني*

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 

دیشب تلويزيون جمهوری اسلامی فيلم تاريخي يا بهتر بگم کمدي تاريخي ابراهيم خليل الله رو نشون داد
چند تا نکته توش جالب بود که واستون مينويسم توي اين فيلم ديالوگا و رفتاراي  از راه برنده و گول زننده زياد بود
لطفا در برابرش موضع نگيريد چون من پيرتر از يه جنگ مذهبيم...و حوصله بحث کردنم ندارم.

                   ۱: اولين نکته جالب ترجمه فيلم بود.
اسم فيلم:ابراهيم خليل الله
ترجمه به انگليسي:abraham the messenger
اونايي که زبان ميدونن،به نظرتون اين دوتا عبارت فارسي و انگليسي از نظر معنايي ربطي به هم داره؟

                   ۲: اونجايي که ابراهيم داره اون اجرام پرست ها رو متقاعد ميکنه ميگه:
زهره افول کرد،ماه افول کرد،خورشيد نيز افول کرد.
اين چند نکته رو به ما نشون ميده:

الف:اين که خوب ادعاي ابراهيم براي رد پرستش اجرام درست نبوده چون نميدونسته اونا افول نميکنن،فقط از اين نيمکره ميرن به اون طرفش پس زوالي نداشتن پس حرفش غلط بوده.

ب: با تفکر مردم اون زمان فرض ميگيريم نظريه ابراهيم درست،اينقدر مردم احمق بودن که خودشون نميفهميدن اونا افول ميکنن؟ پس خدا چرا بايد اين چنين انسانهايي رو مجازات کنه؟


                     ۳:اونجايي که ابراهيم توي گندمزار با خدا صحبت ميکنه و جوابي نميگيره در آخر ابليس مياد به سراغش و ميگه: ابراهيم ديدي خداي تو بهت جوابي نداد؟ بيا به راه من!
ابراهيم به خداش ميگه:با من سخن بگو و مگذار که او(ابليس) مرا بگولد(به راه انحرافي بکشاند)
و خدا از طريق جبرئيل با ابراهيم سخن ميگه!
خوب پس نتايج ما حصل :

الف:ابليس خيلي با انصافه که ميزاره ما ابتدا از خدا درخواست کنيم و اگه جواب نشنيديم به راه   نا راست هدايت بشيم

ب:ابراهيم هنوز به خداش ايمان نداشته و فقط به خداش اعتقاد داشته!چون ايمان هيچوقت مجالي براي آزمون نميابد و نتيجه مطلوبي که از آزمايش به دست مي آيد تنها اعتقاد مارا بر مي انگيزد نه ايمان مارا. آزمون عصمت ايمان رو خدشه دار ميکنه،آزمون يعني بي اعتمادي به ايمان.پس ابراهيم به خدا اعتقاد داشته نه ايمان و اين واسه يه پيامبر،اونم دومين پيامبر اولوالعزم که خدا رو اونجوري بکر و بدون خدشه ملاقات کرده يه کم افت کلاس داره.

ج:فکر کنم بشر در مورد گوليده شدنش به دست ابليس هيچ گناهي نداشته باشه چون ابراهيم ميگه خدايا با من سخن بگو تا ابليس منو نگوله...اين يعني اينکه اگه تو اون لحظه خدا(همون جبرئيل) با ابراهيم سخن نميگفت ابراهيم به راه نا راست هدايت ميشد...

د:بشر حق داره گناه کنه و هيچ مسئوليتي رو هم در قبالش قبول نکنه.چرا؟ به اين دليل که خدا با ابراهيم صحبت کرد تا گوليده نشه اما با من هيچوقت صحبت نکرد(لطفا نگيد که خدا تو جوونه انجيره و خدا تو رنگ يه گل سرخ و خدا با معجزاتش سخن ميگه چون با ابراهيم با اين زبوناي اشاره صحبت نکرد و خيلي رک و روشن باهاش صحبت کرد)پس من حق دارم گناه کنم وقتي که با من اينقدر رک صحبت نميکنه چون ابراهيم تصريح کرد که اگه خداش باهاش صحبت نکنه به بد راهي کشيده ميشه...چه بسا حتي معتاد هم ميشد!
نکته:اين مورد فقط در يه صورت ميشه درست نباشه اونم اينه که ابراهيم با اون حرفش(خدایا يا با من حرف بزن يا...) خواسته باشه که خدا رو تهديد کنه يا بترسونه!

ه:و اين که پيامبر هاي خدا هم با همه خوبي و تزکيه دست به گول خوردنشون بد نبوده و اگه خدا اينقدر از نزديک باهاشون صحبت نميکرده و اينقدر پارتي بازي نميکرده اونا هم آره...!
نکته:محمد که اگه خدا نبود حاضرم قسم بخورم  پايه گذار شهر نو* جهان باستان ميشد.


و:اينکه خدا يه کم با اين پارتي بازياش آبروي دم و دستگاشو برد و عدالت خودشو برد زير سوال.

                  ۴:نکاتي جالب توجه در مورد ابليس(همون شيطان،اهريمن،نفس اماره يا هر کوفت و زهر مار ديگه اي)(من که خيلي دوسش دارم.)

الف: يه سوال!چرا اين حيوونکي بايد هميشه آواره باشه؟(پس اون جايي که بهش سنگ ميزنن چيه؟فکر کنم اجاره اي بوده الانم از اونجا رفته) اما فکر نکنم اينقدر ها هم آواره باشه!اگه ميدونستم حاضر بودم اتاقمو باهاش نصف کنم.

ب:چرا اکثرا وقتي ميخوان ذات شيطون رو نشون بدن از صدا و يا از تصوير حيوانات استفاده ميکنن؟ به نظرتون يه کم بي انصافي نيست؟ اون بدبختا چي کار کردن؟ از ما که بي آزارترن. ته خطش اينه که انسان گريه همه حيوونا رو در آورده حالا به هر نوعي پس ما که بدتريم چرا دست به جون حيوونا ميزاريم؟

ج:اين ابليس دير زماني در بارگاه ملکوتي به نيايش مشغول بوده(البته بنا به قولي) خوب پس از اون هم با خدا به تقابل پرداخت و اين هم البته کار کمي نيست،و پس از اون نيز سالهاي سال خدمت به بشريت رو تو کارنامه خودش داره...شما جاي ابليس، به نظرتون يه موجود آواره زپرتي آويزون آسمون جل با لباسهاي مندرس و قيافه اي تکيده ميتونه هميچين کارايي کرده باشه؟
بابا آبروي خدا رو برديد اشکال نداره از خودتون بوده،آبروي پيامبرش رو برديد اونم مال خودتون بوده اشکال نداره،به اين فلک زده چيکار داشتيد ديگه؟ اون که ديگه از خودتون نبوده! بابا يه کم فکر کنيد!
موارد ديگه هم هست مثلا اينکه ساره زن ابراهيم که تو کمک کردن به خلق شهره عام بوده چرا تمام مسير رو از شهرشون تا شهري که بهش مهاجرت ميکنن سوار شتر بوده در حالي که زنهاي مسن تر از اون مجبور بودن پياده گز کنن؟
و از این دست موارد بسیار است که میتوان دلایل کافی برای خوب نبودن آورد
اما
.
.
.
اگر روزی خواستید بد باشید
براش بدنبال دلیل نگردید
لذت بهترین دلیلشه
باور کنید

*شهر نو:مکانی بسیار زیبا که بسیار شبیه همان بهشتیست که خدا تعریف نموده!

...!

 

 

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
از پای کامپوتر بلند میشم

خیلی بی حوصله ام

هیچ کس هم تو خونه نیست

میرم یه چایی واسه خودم میریزم

نمیدونم چیکار قراره بکنم

این هوای ابری هم داره حالمو بدتر میکنه

حس میکنم بهتره با یکی صحبت کنم

نیاز به یه صدا دارم تا آروم بشم

تلفن برمیدارم

آرش گوشیشو جواب نمیده

وحید در دسترس نیست

نازنین ریجکتم میکنه

ایمان صدامو نمیشنوه و هی میگه  الو...الو...

نا امید گوشی رو میزارم.

یادمه یه زمانی یه چیزی نوشته بودم به این مضمون:

تنها یک لحظه سکوت،یک لحظه سکوت برهنه کافیست تا انسان درک کند که چقدر تنهاست.

حالا روی این صندلی نشستم و موزیک فیلم مرثیه ای برای یک رویا رو گوش میدم و با خودم میگم که:

امروز بالاخره به حرفم رسیدم.

...!

پ.ن:این روایت بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده و اسامی استفاده شده همگی جعلی و خودساخته

 نمیباشند

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 

ديروز من:
ديروز براي من روز خوبي بود. من صبح که از خواب پاشدم و خودمو تو آئینه ديدم ،ديدم مثل هر روز بالا نياوردم... ديروز روز خوبي بود چون من تونستم تو مدرسه درسامو خوب جواب بدم و تونستم خودمو براي هزارمين بار به عنوان يه شاگرد نمونه اثبات کنم... ديروز روز خوبي بود چون من به زندگي فکر کردم و به اينکه چقدر خوبه آدم ياد داشته باشه به زندگي فکر کنه،تازه از اون بهتر اينه که آدم بتونه واسه خودش حرفاي گنده و قلمبه سلمبه مرور کنه،تازه از اون بهتر اينه که بتوني اون حرفاي قلمبه رو واسه همه هم بگي.اره ديروز روز خوبي بود چون من تونستم از اين حرفا تو مدرسه واسه دوستام بزنم... اونا هم با نگاهي عجيب و تحسين کننده نگاهم کردن...ديروز روز خوبي بود چون من لباسي پوشيدم که خيلي بهم ميومد،چون من تونستم حس کنم که دارم به س...سس...سسع...سعادت نزديک ميشم...حس کردم خدارو دوست دارم...!ديروز روز خوبي بود، حتي شبش هم خوب بود چون من نشستم با خدا درد دل کردم و با هم صحبت کرديم... من تمام حرفامو واسه خدا نوشتم و ازش تشکر کردم به خاطر اينکه باعث ميشه من اينهمه احساس خوب داشته باشم...

امروز من:
امروز براي من روز خوبي بود. چون صبح که از خواب پاشدم انقدر آت آشغال تو چشام بود که چشام اصلآ وا نميشد و من نتونستم وقتي تو آئينه نگاه ميکردم صورت خودمو ببينم.امروز روز خوبي بود چون من تا ساعت 10 خواب بودم.خوب بود چون مامان اينا نبودن که سيخ تو ک.و.ن.م بزنن که پاشو ،پاشو... امروز خوب بود چون من نرفتم مدرسه تا اون معلماي آشغال رو دوباره ببينم...همون معلمايي که فکر ميکنن س...سس...سسع...سعادت انسان توي يادگيريه و توي دانش... امروز روز خوبي بود چون من به خودم فکر کردم و کلي خنده ام گرفت... امروز روز خوبي بود چون فرهاد مهراد گوش کردم که ميخوند:

yesterday
 
when i was young
the taste of life was sweet
as  rain upon my tongue
i teased life as it were a foolish game
...
yesterday
when i was young
so many happy songs
were waiting to be songed
...
 
i never stop to think
 what  life was all about

آره امروز روز خوبي بود چون من تونستم رکورد داداش کوچيکمو تو فوتبال 2005 بشکنم و 15 تا گل بزنم،امروز روز خوبي بود چون مجبور نبودم برم بيرون تا همه با سلام کردنشون يادم بندازن که منم هستم، که منم زنده ام، امروز روز خوبي بود چون من تو خونه تا تونستم موزيک با صداي بلندگوش کردم و هي باهاشون داد زدم... امروز روز خوبي بود چون من وقتي هوس هندونه کردم رفتم سر يخچال و مثل يه گاو و دقيقآ مثل يه گاو هندونه خوردم و کسي دوروبرم نبود که بخوام خجالت بکشم ...امروز روز خوبي بود چون با صداي بلند آدماي دوروبرمو مسخره کردم،بدون ترس... حتي شبش هم خوب بود چون تونستم بدون اينکه به خودم يا به اون خدا فکر کنم بخوابم و راحت باشم...

دیروز من:
ديروز من روز خوبي بود. چون صبح که از خواب پا شدم تونستم به مادرم بگم دوسش دارم... چون وقتي تو راه ميرفتم سر کار به يه نفر کمک کردم و تو اتوبوس جامو بهش دادم... ديروز روز خوبي بود چون من سر کار حقوقمو واسه بار اول سر ماه گرفتم،ديروز روز خوبي بود چون تو اداره اوني که دوسش داشتم خوشگل شده بود و به منم خيلي توجه کرد و باهام مهربون بود حس ميکنم با اون ميتونم به س...سس...سسع...سعادت برسم... ديروز من خوب بود چون با يه دختر جديد دوست شدم ،خوب بود چون خبر رسيد که مامانم قراره 2 هفته بره مسافرت و تو اين مدت من خونه رو تبديل به ج.ن.د.ه خونه ميکنم...ديروز من خيلي خوب بود آخه من حس کردم که خيلي پيشرفت داشتم ...ديشب خدا رو شکر کردم و نماز خوندم ،به خاطر اينهمه لطفي که خدا به من داره...

پريروز من:
پريروز من روز خوبي بود. چون...چون...ه...هه...هه... من يادم رفته چرا پريروز روز خوبي بود فقط اينو يادمه که روز خوبي بود اما تنها چيزي که ازش يادمه اينه که رفتم فيلم ديدم...اسمشم بود...صبر کن الان يادم مياد...آها فکر کنم س...سس...سسس...سعادت؟ نه ...يادم نمياد..بيخيال...

چند روز پيش من:
چند روز پيش من روز خوبي بود. من همه روزهام خوبه،امروزم،ديروزم، فرداهام، چون من به زندگيم اميد دارم... چند روز پيش يه خواستگار واسم اومد...از بچه هاي دانشگاه بود،با مرد روياهاي من خيلي فاصله داره...اون نميتونه منو با س...سس...سسع...سعادت آشنا کنه... تصميم گرفتم بشينم و روزهارو بشمرم تا اون مرد روياهام بياد و منو با خودش ببره... روزهاي من با اميد اومدن اونه... من اميد دارم...

امروز من:
امروز من روز خوبي بود. چون با بقيه روزهام زياد فرقي نداشت طبق معمول صبح پا شدم و خوشحال شدم که آئينمو شکوندم و مجبور نيستم خودمو توش نگاه کنم... خوب بود چون از در خونه که رفتم بيرون هيچ اتفاقي نيافتاد و من با بيحوصلگي خودم و تو آرامشم به اون پارک خلوته رسيدم،روز خوبي بود چون تو پارک جاي منو کسي نگرفته بود و من سر جام نشستم ،امروزم روز خوبي بود چون من طبق معمول نشستم اطرافمو نگاه کردم و کتاب خوندم...روز خوبي بود چون چند نفر آدم به ظاهر خوشبختو ديدم و تونستم براي هزارمين بار هم خدا و هم اونا رو مسخره کنم...امروز من روز خوبي بود چون من mp3playerخودمو برده بودم... آره خوب بود چو من وقتي اومدم خونه و تو يخچالو نگاه کردم ديدم هنوز يه کم عرق از ديروز مونده... خوب بود چون من مست بودم...خوب بود چون ساکت بودم خوب بود چون تکراري بود خوب بود چون نتونستم اين آدمايي رو که دنبال واژه مضحک سعادت هستن رو تحمل کنم...خوب بود چون...چون...چون... چون من يه روز به مردنم نزديک شدم ... همين...

 
فرداي من:
فرداي من روز خوبي بود چون من اينجا نبودم...!

پ.ن۱:

پ.ن۲:

پ.ن۳:نمیخواستم الان بزارمش تو بلاگم اما حس میکنم مجبورم

پ.ن۴:...!

 

 

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
                                             

خوابگردها:
در شهري که من به دنيا آمدم زني با دخترش زندگي ميکرد و هر دو در خواب راه ميرفتند.
يک شب که خاموشي جهان را فرا گرفته بود آن زن و دخترش که در خواب راه ميرفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.
مادر به سخن در آمد و گفت"تويي تو دشمن من!تويي که جواني مرا تباه کردي و زندگيت را بر ويرانه هاي زندگي من ساختي!کاش ميتوانستم ترا بکشم".
پس دختر به سخن در امد و گفت"اي زن منفور و خودخواه و پير!که راه آزادي را بر من بسته اي!که ميخواهي زندگي من پژواکي از زندگي بي رنگ خودت باشد!اي کاش ميمردي!"
در ان لحظه خروسي خواند و هر دو زن از خواب پريدند.مادر با مهرباني گفت"تويي عزيزم؟"و دختر با مهرباني پاسخ داد"بله،مادر جان".
خليل جبران_ديوانه

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;