![]() |
این تصویریه اَز یک رویا:
-تهران-یکشنبه-شب-اُتاق۱۳:
-ببین فکر کنم همین روزا بیاد...شایدم اومده.میخوام ببینمت...
-باشه.من سه شنبه وقت دارم...ساعت ۷ جلو سینما فرهنگ خوبه؟
-آره خوبه.
تهران-سه شنبه-ظهر-خونه:
حاضر شدم که برم.لباسامو تنم کردم.اَز صبح که اَز خواب بیدار شدم.هوا ابری بود.حس کردم که دیگه حتما اومده.هوا خیلی گرفته بود.اَما بر عکس داستانای دیگه که هوای گرفته مثل دل صاحب نوشتست دل من اصلاً نگرفته بود.اگه اومده بود من خوشحال میشدم.اِمروز باید میرفتم رویام رو میدیدم...
موزیک a thousand kisses deep/leonard cohen
داره تو فضای خونه پخش میشه.من دور اُتاق دارم راه میرم و آماده میشم،این عادتمه که در حال راه رفتن آماده بشم با خودم فکر میکنم:
اِمروز؟اینجا؟من؟چرا آخه؟از کجا شروع شد؟همه چی بستگی به اون داره،اگه اومده باشه...اوه اوه ساعت چنده؟وای ساعت شد 4 با رویام قرار دارم...باید برم حتما ببینمش...
ساعت6-میدان رسالت:
اَه اینجا چه شلوغه!اینا چی میخوان تو این هوا؟بارون داره کم کم میاد اَما باد خیلی زیاده،اَز کنار آدما رد میشم،بی توجه به حرکاتشون و نگاه هاشون،همش تو فکرم.به همه چی با هم دارم فکر میکنم،یه لحظه خودم خندم میگیره...به رویام فکر میکنم،به حرفاش،به قول و قرارمون،به اون که حالا اومده!اَما چرا حالا؟،به این آدما فکر میکنم...به رفتاراشون...به بودنشون.
وسط میدون رسالت بسته ست،خیابون ترافیکه،نمیدونم به موقع میرسم یا نه...باید حتماً در مورد خیلی چیزا با رویام صحبت کنم،آخه اون منو حس میکنه،منو میفهمه.
سوار ماشین میشم،حرفای تو ذهنم با صدای موزیک قاطی میشه:
امروز چه هوای توپیه...شبا همش به میخوونه میرم من...موزیک این یارو بد رو مخمه...داره عصبیم میکنه...به دنبال دل خودم میگردم...همون اَول که به رویا رسیدم بهش بگم اومده؟بگم بازم برگشته؟...دلم گمشده پیداش میکنم من...دیگه اَعصابم داغون شد...تو یه تصویر راننده رو میبینم که دارم سرش داد میزنم ،چشام گرد شده و بهش میگم اون ضبط رو خفه کن...چه خیال خنده داری،به آرومی بهش میگم آقا میشه کمش کنی؟...خاموشش کرد...دوباره افکارم:چه خوب که اَلان رویا هست تا در موردش باهاش صحبت کنم...این موزیک چی بود داشت پخش میشد؟...اَه من خودم کرم دارما...آها یادم اومد:تو این میخوونه ها خسته دردم...اَه ولش کن ساعت چنده؟واییییییییییی ساعت 6:45 من تازه حسینیه ارشادم،چقدر دیر داره میشه،این مردم چی میخوان این موقع آخه؟مگه اَز این هوا بدتون نمیاد؟ برید خونه هاتون دیگه...
ترافیک وحشتناکیه،تو ذهنم موزیک داره پخش میشه:
parissiene moonlight/anathema
چقدر دوسش دارم،رویا میگفت این آهنگ دردای خودته که به کسی نمیگی.وای ساعت 7:03 هنوز یه چهارراه مونده،اون بدبخت اونجا منتظره،بیشتر از این میترسم که بره و نتونم باهاش صحبت کنم،باید خیلی چیزای مهمی رو بهش بگم.
پیاده میشم...مثل همیشه خطرناک اَز خیابون رد میشم،شروع میکنم به دویدن میون جمعیت...اَز جلو دارینوش رد میشم،بالاش یه شعر قشنگ نوشته،وقت ندارم بخونم.تو ذهنم میسپرم وقت برگشت بخونمش...میخورم به یه آقاهه...جلوی یه مغازه نوشته:برنج رژیمی!... همچنان که میدوم به حماقت این انسانها میخندم...
ساعت 7:05-جلوی سینما فرهنگ:
هوا سرده یه 2/3 قطره بارون میخوره به زمین،رویای من اونجا وایساده .نفس زنان میرم نزدیک:
-سلام
-سلام
-خیلی دیر کردم؟
-نه بابا زیاد دیر نکردی،دیگه بدقول تر از من که نیستی!
حرکت میکنیم،قراره بریم به طرف ونک.تو راه خیلی چیزا رو گفتم خیلی چیزا رو هم شنفتم...به خودم همیشه میگفتم وقتی که واقعا حس کنم که اومده،همونجا عاشق میشم.
به رویا نگاه میکنم و میگم:دوست دارم،دیوونتم،خیلی شیرینی،رویای شیرینی هستی. با هم قدم میزنیم،من و رویام کنار هم.رویام خسته شده سوار تاکسی میشیم به سمت ونک...
تو ماشین دستش میاد تو دستم،گرم میشم،تو این سرمای وجودم حس میکنم این رویا تنها چیزیه که گرمم میکنه...چقدر روزها سرد میگذره،چقدر تلخ...رادیو داره میگه یه کتابخونه آتیش گرفته اما من حس میکنم اَگه کنار اون آتیش بودم هم به اندازه وقتی که با رویا قدم میزنیم توی این شهر شلوغ گرم نمیشدم.
رویا تو چشام نگاه میکنه،چه رویای خوبی،این رویا تمام حسهای منو تو خودش داره،منو از ریشه میشناسه،شاید به خاطر اینه که رویای منه.
کم کم باید از هم جدا بشیم،نزدیکای جهان کودکیم،من به رویام میگم:
-اِمروز خیلی بی پروا شدم! رویا میگه این خیلی خوبه.
رویا خیلی تنها مونده بود،نیاز داشت یکی بیاد سراغش،شما تا به حال سراغشو گرفتید؟
بهم میگه که اَز اینکه بامنه خوشحاله...تصمیم خودمو گرفتم،میخوام بهش بگم:
-رویا نگاه کن!برگای توی خیابون نگاه کن،اِنگاری اومده،پاییز اومده،فصل من اومده...
-پاییز فصلی که من عاشقشم!
-منم پاییزو دوست دارم،پادشاه فصلها پاییز
نمیخوام از این رویا جدا بشم،اما این اِجباره،باید برگردم به این دنیا...دوباره.رویا خیلی منو دوست داره،اونم نمیخواد اَزم جدا بشه،تنهاییشو پرکردم.رویا فوق العاده ست،به گرمی روحمو نوازش میکنه و میگه برو به سلامت.
چقدر آرومم،ترجیح میدم مقداری تو این خلوت تاریک قدم بزنم.
ساعت8:10-ایستگاه آخر پاییز
آهنگه
before the dawn/evanescence
داره تو مخم میچرخه...به این فکر میکنم که جدی جدی اومده.پاییز اینجاست،برگای آواره که تو خیابون ریختن و واسه خودشون میچرخن این خبرو همه جا پخش میکنن...
به رویام فکر میکنم که چقدر واقعی بود و به پاییز که:
چقدر زیباست برای ملاقات با رویا...
داره بارون میاد..بازم صورتم خیس میشه و بهم یه لذت فرازمینی میده.
رویا زیبا نیست؟
بچه ها نظراتون واسه این پست خیلی واسم مهمه حتماً نظر بدید...
...!
مرو به صومعه کانجا بهشت ميبخشند بيا به کوي خراباتيان خدا اينجاست
...!
so the day when i lost
it was cloudy
really cloudy
but you remember?
i think that you dont remember
because you just
you just look through my eyes and give me your cold smile
do you remember?
it was cloudy
not rainy
it was just cloudy
may be bye
...!
g.d
some day I sit.staring out the window.sometimes I think there,s nothing to live for.I almost break down and cry...! g.d