![]() |
حتما نظر بدید تا بفهمم که خوندید
داستان از اينجا شروع شد که من يه روز خواب بودم... ناگهان بعد از هزاران سال صدايي منو از خواب بيدار کرد که اي فرزند تو اشرف مخلوقاتي و بايد به زمين رجعت کني! نميدانم گناه من چه بود که بايد به خاطر لذت ادم و حوا تبعيد به سرزمين سياهي شوم... من يه روز خواب بودم... ناگهان سايه معصيتي سنگين مرا از زير نور داغ رحمت بيرون اورد و باران گناه صورتم را خيس کرد،ومن که هميشه در افتاب داغ بودم از خيس شدن در باران لذت بردم در باران گناه...من يه روز خواب بودم که به ندايي که هنوز به روحاني بودن ان شک دارم به سياهچال زندگي تبعيد شده بودم گاه زماني که با خودم تنها ميماندم از خودم ميپرسيدم چرا؟ اما جوابي نبود من يه روز خواب بودم که به اينجا امدم...من هنوز بعد از تبعيدم به زمين به خالقم التماس ميکردم گريه هاي من زمان تولد گواه اين زجر بود اما خالقم سنگدلتر از اين حرفهابود...من هنوز خواب بودم که ناگهان صداي خنده و شادي اطرافيانم را شنيدم... انها به تولد من ميخنديدند و من به اين خنده گريه ميکردم اما حتي گريه هايم هم براي انها شيرين بود... انها از زجر کشيدن من لذت ميبردند... من يه روز خواب بودم که از سرزمين تاريکِ انوار نوراني به سرزمين تاريکِ سياهي تبعيد شدم هردو مال خالقي مغرور و جبّار... من هنوز از بوي درخت بيدي که هزار سال زير ان خوابيده بودم مست بودم... من...من... کاش انروز هرگز بيدار نميشدم...!
پست قبلی رو دوست خوبم ماهک زد تو این بلاگ
از این به بعد خودم مینویسم
بیاید بخونید
بد نیست...!