تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

 
بیدار می شوم
و شرارت  ظلمت را حس می کنم
نه شرارت روز را
آه ،چه ساعاتی
چه ساعات ظلمانی را سپری کردهایم
ای شب!چه مناظری دیده ای
ای دل ،چه  راه هایی رفته ایی!
و اما درنگ نور
هر چه بیشتر بایسته است.
با شاهدی نیک از این در سخن می گویم
اما آنجا که می گویم ساعات
مرادم سالهاست
کل زندگی.
و شکوایه ام فریادهای بی شمار
فریاد های مرده مانند
برای عزیزترین کس
که افسوس در می گذرد.
 
من تاول ام...دل سوخته ام
عمیق ترین فرمان خداوند
ذائقه ام تلخ،ذائقه خود منم
استخوان ها در من ساخته شده اند
پر گوشت و سرشار از نفرین.
 
 
مخمر روح یک خمیر ملالت بار
ترش می شود
می بینم از دست رفته ها چنین اند
و مجازاتشان نیز چنین است
چون من از آن خودم
خویشتن عرق ریز آنان
بلکه بدترم!
سلام...
اینجا یه خونست...یه خونه ی بزرگ که بجای اینکه تو حیاطش گل و درخت ویه حوض پر ماهی باشه یه قبرستون...آره...قبرستون...خونه متعلق به یه گورکن ،نمی دونم چه دیدی از یه گورکن دارین؟ !ولی صاحب این خونه بی نظیر...هرچیزی رو که بخواین می تونین اینجا دفن کنین...چه خوب ... چه بد...ولی شرط داره...شرطشم اینکه  این شعر "سهراب" درک کرده باشین : من که از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم...حرفی از جنس زمان نشنیدم...هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نشد...
خوب حالا توی این قبرستون آروم و بی دغدغه با خودتون تنهاتون می زاریم...
با آرزوی زسیدن به خود.
 
با تشکر از حمید عزیز(صاحب خونه).
 
  جمعه  ۲۴/۳/۱۳۸۵ ساعت ۱:۲۰
 
ماهک

__________________________________________________

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;