تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

من قطاری دیدم

که سیاست می برد

و چه خالی میرفت

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 

اگون شیله بی پدر مادر

مرا حکایت عجیبی ست... آنگاه که برای زیستن نیاز به سکوت است بر می خروشم بر همه و آنگاه که زیستن را نیاز به برخروشیدن سکوت می کنم. من تنها خسته ام... گیرم کمی هم بی حوصله.

در میان گذاردن هرچیز با دیگری تنها تفاوتی که ایجاد میکند تغییر موقعیت آن چیز است... اضافه شدنش بر خود یا بیگانگی اش با خود... چه اگر هم بر خود اضافه شود باز بیگانه می شود با اصالت آن چیزی که پیشتر بوده.

"یک پرتقال" یک پرتقال است ولی وقتی از آن سخن میگویم دیگر "یک پرتقال" نیست... "این پرتقال" است و این پرتقال پرتقالیست با همه حرفهائی که در موردش زده شده نه تنها "یک پرتقال" به مانند همه پرتقالها و لازمه فرار کردن از "این پرتقال" شاید خوردن آن است یعنی گاهی غرق شدن در چیزی که برایت "معناباختگی" به ارمغان می آورد.

می گردم تا چیزی را بدست بیاورم و آن زمان که به دست آمد از دست رفته است ... به همین سرعت یا شاید به همین بیهودگی. زیرا که با به دست آمدنش دیگر چیزی از آن برای شناختن باقی نمانده.

پ.ن۱: undenied totally

پ.ن2: بنگر چگونه دست تکان می دهم... گوئی مرا برای وداع آفریده اند

پ.ن3: واقعا نمیدونم این پ.ن رو چی بنویسم.

پ.ن4: این یکی رو هم همینطور.

پ.ن5: و همینطور این رو الخ...

...!

 

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
در کوچه برف نمی بارد نیکول پدر صلواتی  بیا تو.

برف در کوچه نمی بارد پدر نیکول صلواتی تو بیا.

کوچه در برف نمی بارد تو پدر صلواتی نیکول بیا.

نمی بارد نیکول در برف کوچه تو بیا صلواتی پدر.

و قس علیهذا...

پ.ن!: ما که خود گمراه هر قصه و افسانه شدیم.

د.ن٬: موزیک گوران برگوویچ بی همه چیز است که در حال پخش شدن است.

ق.ن٫: همینی که هست  همینی که نیست... مسئله این است.

ج.ن¤: هی تو... با توام قرمساق از پشت اون مانیتور برو دم در وایسا تا اونوقت نشونت بدم (البته اگه جرات داری)

پ.ن٪: بیخیال عزیزان دل. همچنان خوب نیستم.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
- یک دو سه چار پنج شیش هفت هشت نه ده یازده دوازده سیزده چهارده روز گذشته.

- پنجره رو باز کن نوید...ائیدی مارو با شمردن این تقویم زپرتی.

-خب چه گهی بخورم؟ بشینم با تو کل کل کنم؟ بابا خسته شدم به مولا.

- خب کاریش نمیشه کرد. من که گفتم هفت تیرا رو ننداز دور لازممون میشه تو حبس.

- لازم چی چی مون میشه؟

- هیچی بزنیم دوئل کنیم ...ار همدیگرو ب...ائیم.

- آئینه هست! بشکونیم؟

- خوبه. جان تو حوصله حبس ابد و اینکه تو روزا رو تا آخرین روز عمرمون بخوای بشمری رو ندارم. یالله.

لحظاتی بعد دو تن آش و لاش کف سلول افتاده بودند.

پ.ن۱: این پست مال قضیه این بازیست.

پ.ن۲: من واقعا پنج نفر رو ندارم که معرفی کنم فعلا بینام میتونه بازم پنج نفر رو به جای من با مسئولیت خودش دعوت کنه.

پ.ن۳: چه خر تو خریه این روزا.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;