تبليغاتX
گورکن دیوانه

<<...مانا تو سالهاست که رفته اي ولي ياد تو...آه...وقتي فکر ميکنم ميبينم که ياد تو نيز رفته است و از تو براي من تنها يک نام باقي مانده.نامي که با خود استعاره مي آورد تا تمام "من"را زير سوال ببرد.تمام گذشته ام را...کاش حداقل يک عکس از خودت برايم به يادگار ميگذاشتي تا بتوانم باور کنم که خواب نديده ام و تو اتفاق افتاده اي،مثل يک اتفاق ساده.اما فکر ميکنم زماني به من گفتي که: انسانها با عکسها و در عکسها ميميرند>>

برادرم می گوید وقتی بچه بودی لکنت نداشتی مادر تمام این روزها را مشغول تمیز کردن خانه است خواهر کوچکم نشسته پشت میز شطرنجش و گریه می کند او نمیداند شاه شطرنج کجاست من میگویم شا شا شاید در جی جیب پدر ب بزرگ باشد ... او (پدربزرگ) جیبهای بزرگی دارد که همه چیز در آنها جا می شود از شکلاتهای زمان کودکی که به ما می داد گرفته تا بچه گربه زن همسایه که همین هفته پیش در جیبش خفه شد. او با همت همه این چیزها را در جیبش جا می دهد بعد می برد طبقه بالا و در اتاقش را قفل می کند وقتی در را باز می کند ما میبینیم که همه آنها را با نظم کنار هم چیده است. در خانه ما هر چیز که گم می شود یا دست پدر بزرگ است یا در زیرزمین توسط مادرم مصادره شده است... تنها بسته به نوع وسیله گمشده دارد که مجاز باشد یا غیر مجاز. برادرم همچنان مرا به خاطر لکنتم مزمت می کند و من پدر نظامی ام را که تنها میدانم در جنگ کشته شده و جنازه اش هم هیچگاه کشف نشد. مادرم عادت دارد موهایش را از پشت ببندد و یک طره آنرا همیشه باز روی صورتش نگه دارد شاید فکر می کند اینطور زیباترست.... این مدل موهایش مرا یاد زمانی می اندازد که پدر مرا به خاطر دعوا با بچه های محلمان در هشت سالگی به درخت بست و آنقدر با کمربند زد که بیهوش شدم. مادرم آن روز نزدیک درخت دست به کمر ایستاده بود و هیچ چیز نمی گفت. ........................................ گوزززززززززززززززززززززززززز!

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 

به محمد کریم زادگان اگر مقبولش افتد!

 

زنی که روحش متعلق به تو نیست هیچگاه به چیزی کمتر از تجاوز قانع نمیشود


قدمهایم را کند میکنم در پشت تو که سوت میزنی. به باران میگویم ساز بزن من از تخت بلند نمیشوم. مینشیند ساز در دست میگیرد نغمه سوزناک تنهایی سر میدهد من از حجم خودم کم میشوم به خواب میروم پرواز میکنم در ارتفاع نسبتا کوتاهی از سطح پیاده رو، باران ساز میزند باران می آید مرد مینشیند روی نیمکت نیم خیس و گریه میکند بزن باران صدای ساز تو کرختم میکند بلند نمیشوم مرد مستقیم به روبرویش که باد درختان را میرقصاند فحش میدهد میگویم گوشهایت را بگیر تو آنطرفتر بازی میکنی و من با چرخشهای تو به گرد تمام برگهای ریخته به دور درخت میچرخم... مرد میپرسد اینجا کدام خیابان است؟ همان خیابان که اخرین بار بوسیدمت باران... یادت نیست؟ همانجایی که نشستی بمان و سازت را بزن الکل نمیگذارد تکان بخورم حتی در اندازه بسیار کمی از محل قرار گرفتن سلولهایم... باران ساز میزند من گوش میکنم و مرد گریه میکند من شما را کجا دیده ام؟ در کوچه پس کوچه هایی که بوسه های دزدیده شده طعم لبهایمان را عوض میکرد طعم بزاقمان را؟ یادت هست مرد؟ روح من گم شده بود و تو تنم را برداشتی به پلیس خبر دادم و گفتم به من ت.ج.ا.و.ز شده ... به من میخندیدند... مرد یقه بارانی اش را بالا میکشد باد تندتر میشود من روی تخت رودی از کنار چشمانم آغاز میشود تو سیگاری میگیرانی و برای من از خاطرات آخرین روزهای پائیز پر مردت حرف میزنی... از روزهای بوسه و لبخند... از روزهای ت.ج.ا.و.ز و سکوت ... از روزهای اطاعت... گریه میکنم، گریه میکنی از این روزها میگویم... از نشستن از گریه کردن از خاطرات باران و سازش از گذر زمان و تمام شدن ،از این روزها میگوئی از بیهودگی از روزهای عصیان از فرار از سیگار و طعم تلخ قهوه های فراموش شده سرد روی میزهای کثیف کافه ها. باران می آید مرد دستان تورا میگیرد تو اشک در چشمانت حلقه میزند باران فرار کن بس است اینجا همه من و تورا میشناسند ... من فرار نمیکنم آقا من اینجا نشسته ام و ساز میزنم من لبهای هیچ پسری را نبوسیده ام... این پسر؟ سینه های د.ر.ش.ت و ش.ه.و.ا.ن.ی من؟ هیچگاه هیچگاه. شما آقا؟ میخواهید به من ت.ج.ا.و.ز کنید؟ من؟ خود من؟ باران ساز نمیزند نگاه میکند رود کنار چشمم عصیان میکند باد قطع میشود دست تو در دست پیرمردیست که جوانی مرا در جیب عقب خود با عکسی کهنه به یادگار نگاه داشته است.باران ساز بزن... باران ببار محتاج صدایم باران... دیگر از ما گذشته. دستت را به من بده دیگر چیزی نمانده به انتها سیگار دیگری روشن میکنی به چشمهای آب آورده ام خیره میشوی و میخندی... آقا اشتباه گرفته اید من دیگر باران نیستم من اشتباه گرفته ام؟ این دختر من است که دستش در دست شماست... همان که در پارک بازی میکرد شما هم همان که فکر میکرد، فحش میداد، گریه میکرد.
باران ساز بزن باران می آید صدایش با هم مینشیند من باید بخوابم کمی نیاز به خواب دارم الکل در تمام وجودم رسوخ کرده سیگاری گوشه لبم بگذار.

 

پ.ن۱: این مال قبلنها بود هوس کردم بدمش به محمد کریم خودمون.

پ.ن۲: ...

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
پر کن پیاله را کاین آب آتشین

دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها که از پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

پ.ن۱: ای وای بر اسیری..

پ.ن۲: در دام مانده...

پ.ن۳: بعد از صد و بیست و خورده ای روز بازگشت پیروزمندانه ای به وبلاگ نداشتم.

پ.ن۴: پیروزمندانه که هیچ خیلی هم سرخورده ام.

پ.ن۵: حیف که اصولا آدمی نیستم که چیز شخصی اینجا بنویسم وگرنه یک سری از اسرار زندگیم رو در این روزها واستون برملا می کردم.

پ.ن۶: می ترسم.

پ.ن۷: من خیلی کم تو زندگیم ترسیدم.

پ.ن۸: با پ.ن ۷ معنای پ.ن۸ یه کم مهم تر شد.

...!

 

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
آنچیز که در درونت مانده از دیگران است و آنچیز که درون دیگران به ودیعه گذاشته ای چیزیست که همیشه به تو باز می گردد دیر یا زود.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
آنچیز که روشنائی می بخشد همیشه مورد ظن است به دلالی تاریکی.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه; 
ما به غنیمت زنده ایم و هر روز این را جشن می گیریم.

...!

+  مرقوم بقلم گورکن دیوانه;